خرید بک لینک
سه شنبه 14 آذر رفتم شریف, یه مراسمی داشتن که توش یکی از اساتیدی که سالی یکبار ایران میاد صحبت میکرد, آقامون هم قرار بود یه جایزه بهش بدن که من رفتم شاهد جایزه گرفتنش باشم با چشای قلبی... حالا رفتنم هم داستانی داشت, اولش که گفتم نمیام, آقام میگفت میدونم میخوای سوپرایزم کنی.. خلاصه لو رفتم قرار بود ساعت 3 دانشگاه باشم ولی خب میدونم خوب نمیشم :| .. ساعت 4ونیم منتظر اسنپ بودم, نامردا هیشکدوم اکسپت نمیکردن :| ... بعداز چند دیقه ماشین گیرم اومد .. حالا بعدش ترافیک شروع شد.. کلی تو راه بودم تا برسم... آقامون میگفت این ساعت دیگه شریف راه نمیدن از اسنپ پیاده نشو که اگه راه ندادن دوباره باهاش برگردی.. رسیدم دم در, نگهبانه خیلی ام راحت گذاشت بیام توو, اومدم رفتم تو دسشویی خودمو نگا کنم خوشگل باشم, آقامون هم هی پیام میداد, منم گفتم نگهبان رام نمیده :(((((( .. گفت فلان چیزو بگو و اینا... گفتم نه نمیذارههههه... این آخری رو درحالی گفتم که درو باز کرده بودم داشتم از پشت سر نگاش میکردم :)))))) بعد دیگه کلی قربونش رفتم و ازش فیلم و عکس گرفتم.. بعدم گوشیم خاموش شد ^__^ ... خلاصه اون روز 3 بار از دستم حرص خورد.. عوضش شب حالم کلی بد شد :| ... خدا گفت تا تو باشی دیگه اذیتش نکنی :| ... نمیدونم چرا انقد خدا طرفشه :| .. باهاش کانکشن داره کلا :|

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: دوشنبه 25 دی 1396 ساعت: 18:31

دو روز پیش ینی سه شنبه 21 آذر 96 با آقامون رفتیم بیرون ناهار خوردیم.. اینم بگم دست پختمو خیلی دوس داره.. میگه از مامانم خوشمزه تر میپزی (آیکن خوشحال از خود راضی).. یکمم دیر رسیدم.. هنوز خوب نشدم :| ... طفلکیِ من خیلی گشنش بود.. منتظر بود.. وقتی دیدمش عصبانی بود :)))) آخه عصبانیتشم جذذذابه... چیکار کنم با اینم حتی ترن آن میشم؟؟ :)))))))) سوپرایزم کرد حسابی قربونش برم... برام گردنبند خریده بووووووووووود :) ... اونقد ذوق کردم دوس داشتم همونجا بپرم تو بغلش بوسش کنم, ولی خب نمیشه.. یکم جیغ جیغ کردم, ایشونم هی میگفت یواش تر, زشته فلان :))) اصن کاش میشد خودش مینداخت گردنم :( ینی تاج سرم اون تایمی که هتل عباسی اصفهان بودن, به فکرم بوده .. همشو که به فکرم بود چون صبح تا شب ویدیو میگرفت که منم تو مسافرت همراهش باشم اما این مورد دیگه توجه اختصاصی بود و خوش به حال خودم ^__^.. تازشم گفت بعدا برات ماشینم میخرم (آیکن از خود راضی) دوسم داره خبببب ^__^ با داییش رفته بود برام خریده بود :))) دایی جونش اینا 20-30 ساله آلمان زندگی میکنن و دو سه سال یه بار میاد ایران یه مسافرت میرن با خانواده آقامون اینا و خب احتمال اینکه حالا حالاها ببینمش کم بود.. وقتی کادومو داد هرچند دیقه یه بار ذوق میکردم یهو میگفتم وای اینو برا من گرفتیییی... وااای دایی ت با من آشنا شده .. وای.... مثلا داشت از کاری که با دوست

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: دوشنبه 25 دی 1396 ساعت: 18:31

1. دختره برگشته میگه بچه کجایی اصلا لهجه نداری؟ میگم فلان جا تعجبش بیشتر میشه و بیشتر انتظار داره لهجه داشته باشم :| .. نمیدونم ولی کلا از اولشم لهجه نداشتم.. قبل از اینکه بیام تهران اصلا.. 2. امروز میخواستم برم موسسه دیگه گفتم سر راهم برم استعدادهای درخشان و بنیاد نخبگان کارای آقامو هم انجام بدم.. ینی فقط به این سیستم میتونم بگم Shame... بهش میگم عزیزدلم هیشکی قدر امثال تورو نمیدونه! رتبه تک رقمی کنکور سراسری مملکت بودی, نخبه هستی, فلان رزومه رو داری.. واسه یه کار کوچیک ببین چقد سنگ اندازی میکنن.... بعد تو .... واسه کی؟ واسه چی؟؟؟ زنه امروز با یه حالت عقل کل حرف میزد میخواستم بگم آقامون کل مملکتو میخره میفروشه, قیافه نیا هاااا.. هرچند تلویحا هم بهش گفتم.. لیاقتشو ندارید والا.. وگرنه الان باید MIT اپلای میکرد.. پس حالا که لیاقت ندارید حداقل حرفم نزن زبونت کوتاه باشه :| خب تا قسمت بعد خدانگهدار :| پی نوشت: دولوپر اکانت خریده واسه یکی از کاراش.. (آیکن ازخود راضی و از شوهر راضی).. انشاالله هرسال موفقیت های بیشترتو ببینم:*

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: دوشنبه 25 دی 1396 ساعت: 18:31

هوا به شدت آلوده است.. صد متری به نظر مه آلود میاد.. حالا یه خاطره از مه بگم.. چندسال پیشا که هنوز شهیدبهشتی درس میخوندم یادمه یه سال خیلی هوا آلوده شده بود خیلی.. مثلا باید مه هارو کرال سینه میرفتی تا بتونی رد شی :)).. بعد چونکه ولنجک بودیم من گفتم خب دیگه نزدیک کوه هم هستیم پس قطعا این مه هست .. به به :)) داشتم لذت میبردم که یهو اعلام شد بخاطر آلودگی تعطیل شد همه جا :))) خلاصه از زلزله نمیریم، قطعا آلودگی میکشه مارو ^__^ الانم درحالت انفجار در ناحیه چشم و سر قرار دارم.. سردرد چشم درد بی ربط نوشت: این دخترایی که پالتو پوشیدن بعد شلوارشون تا زانوشون هست فک کنم اختلال دمایی دارن تو بدنشون باید برن دکتر :)) خب عزیزم یه 3 ماه صبرکن هوا خوب شه بعد اون شلوارک رو بپوش :)) بالاخره سردته یا گرمته؟

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: دوشنبه 25 دی 1396 ساعت: 18:31

هنوز 6 ساعت از پست قبلی نگذشته بود که زلزله اومد :| ینی عصر بیرون بودم و داشتم از آلودگی و زلزله می نالیدم که 5 ساعت بعدش زلزله اومد :| .. حالا اینجارو داشته باش, حاج آقامون هم 3 دیقه قبل از زلزله در سکوت داشته ستون های منزلشون رو بررسی میکرده که اگه زلزله بیاد کجاها مناسبه, که 3 دیقه بعدش زلزله میاد و ایشون به تبعیت از همچین تصادفی (شایدم پیشگویی) با لبخندی ملیح به ریلکسیشن خویش ادامه میده :|||||| .. بعد من اونقدر فشارم افتاده بود و دست و پام میلرزید که نمیتونستم وایسم, پاهام شل شده بود دوستم منو بغل کرده بود.. پشت بندش هم واسه خودم زدم زیر گریه :| شب ترسناکی بود... درسته ریشترش زیاد نبود اما وقتی پای تهران درمیون باشه مسئله فقط به ریشتر ختم نمیشه.. نگرانی از اینکه نکنه این فقط یه دستگرمی بوده باشه!.. حالا نه که خیلی جون دوست باشم من :)) .. چون لیسانس که بودیم یه دوره ای خیلی زمزمه های زلزله تو تهران افتاده بود ولی اون موقع اصلا برام مهم نبود میگفتم فوقش حالا یه چیزی میشه دیگه :| ... ولی الان... خب خیلی نگران آقام بودم.. از طرفی از وقتی هم که اومده, جونم عزیزتر شده واسم :)) چیکار کنم عههه .. نمخوام زود بمیرم.. میخوام زندگی کنیم, دنیارو باهم بگردیم.. نینی مو ببینم.. کلی آرزو پیدا کردم دیگه :))... خلاصه اون شب مجبورش کردم تا صبح بیدار باشیم.. 6 صبح بود که کم کم تصمیم گرفتیم یکم بخو

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: دوشنبه 25 دی 1396 ساعت: 18:31

یه دختری بود از دوستای دوستم.. اسمش رحمانه بود خونشون هم ولنجک بود.. دختر خیلی باکلاس, زیبا, سنگین و خوب.. همیشه برام جالب بود اسمش.. شاید اگه رحمانه رو میشنیدم باخودم میگفتم چه اسم داغونی.. اما اون دختر به اسمش هویت داده بود.. قشنگش کرده بود.. همه جا با اعتماد به نفس میگفتش..برعکسش هم تو کلاسمون یه دختری داشتیم که اسمش فانتزی بود و ماهم نمیدونستیم و باهمون اسم فانتزی صداش میکردیم.. تا اینکه اسمش رو توی لیست کلاس دیدم و فهمیدم اسم واقعیش کبری است!!دارم به اسم استاد راهنمام فکر میکنم.. اسم خوبی داره اما فامیلیش یجورایی ضایع است.. ولی باورت میشه تاحالا دقت نکرده بودم؟؟ همیشه فامیلیش برام ابهت داشت.. هیچوقت به ضایع بودنش فکر نکرده بودم... میدونی.. چقد خوبه که خودِ آدم به اسم و فامیلش, به کارش, حتی به قیافه و ظاهرش ارزش بده.. نه اینکه اسم و کار و زیبایی به آدم ارزش بدن... خیلی خوبه آدم اونقدر پر بشه, که بقیه چیزها دستاویزی بشن تا خودشون رو بهت بچسبونن تا بلکه کمی بالا بیان..عکس زیر رو تو دانشگاه گرفتم.. دختره جلوتر از من میرفت.. و همونطور که میبینید پیکسل دانشگاه تهران! به کوله اش زده :|||||| اینارو به خودم هم میگمااا... نمیخوام اسم دانشگاهم به من ارزش بده, اول من دیده بشم, بعد اسم دانشگاهم وسط بیاد.. نمیخوام چون خوشگلم دوست داشته بشم, اول خودم دیده بشم بعد زیباییم.. نباید پزشک بشی ت

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: دوشنبه 25 دی 1396 ساعت: 18:31

یه همسایه دیوار به دیوار داریم غیبت نباشه همسایه خوبی برامون نبودن تو این سالها.. هنوزم نیستن!... سرو صدا تو خونشون .. بوق ماشین هاشون ساعت 2 شب.. آشغالایی که میذاشتن سمت ما و... از قضا وقتی راهنمایی بودم این همسایه مون شد معلم قرآنمون.. ماه رمضان قرار بود فلان مقدار از قرآن رو هر روز بخونیم سرکلاس... اول از همه اینکه تلفظ و قواعد رو خیلی خوب یاد گرفتم به طوری که وقتی تو دانشگاه واحد عمومی قرآن برداشتم استاد میگفت خیلی خوب میخونی و 20 شدم اون درس رو.. دوم هم اینکه اون معلم راهنمایی مون, یک آیه از قرآن رو گفت که اگه توی قنوت بخونیم خوبه.. و من از همون راهنمایی تا الان این آیه شده جزئی از قنوت نمازهام... «رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ» «پروردگارا پس از آنکه ما را هدایت کردى دلهایمان را دستخوش انحراف مگردان و از جانب خود رحمتى بر ما ارزانى دار که تو خود بخشایشگرى» خیلی خاطره خوبی از اون کلاس برام موند.. هم فان بود هم یاد گرفتم.. الان داشتم سوره آل عمران رو میخوندم که به این آیه رسیدم و دوباره یادش افتادم... کاری ندارم کی هستی و چی هستی, فقط ممنونم که اینارو یادم دادی.. ای معلم قرآن راهنمایی من!

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: دوشنبه 25 دی 1396 ساعت: 18:31

ساعت 1و 20 دقیقه شبه و من دارم سبزی هایی که عصر شستم و تو یخچال گذاشتم آبش بره, رو مرتب میکنم...به خودم نگاه میکنم ...چقد شبیه مامانم.. قبل از خواب همیشه آشپزخونه و یخچالو چک میکنه...چقد خوب بود وقتی با خیال راحت میدونستیم یه بزرگتر الان داره واسمون غذا حاضر میکنه, یه بزرگتر الان واسمون از نونوایی نون داغ میاره, یه بزرگتر مارو میبره گردش... یه بزرگتر...چه پشت گرمی محکمی...حالا نوبت ماست که بشیم اون"یه بزرگتر"...چه نخواستنی... کاش میشد همیشه بچه بمونیم و دلمون به یکی خوش باشه... کاش بزرگترا همیشه موندنی بودن...بی ربط نوشت:باباها و مامان ها, توروخدا بچه هاتون رو زود وارد دنیای بزرگسالی نکنید... اینکه بچه 5ساله مون مثل آدم بزرگا بشه, نه افتخار داره نه کلاس داره نه ذوق داره نه هیچی... بچه باید تا سالهای سال بچگی کنه...

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: دوشنبه 25 دی 1396 ساعت: 18:31

شاعر میگه که آره معشوقمو بوسیدمش و این صحبتا, دیگه نمیترسم جهان به پایان برسه و فلان, چون من سهممو از این دنیا گرفته بودم و بهمان.. خب *** *** ****** ***** :| کل عشق و دنیات تو همون بوس خلاصه میشد؟ نه واقعا میخوام بدونم.. ریلی؟ ینی چشماش مهم نبود؟ قلبش مهم نبود؟ وجودش مهم نبود؟ حالا درسته بوسیدن یکی از قشنگ ترین ساین های دوست داشتنه ولی خب مثلا میتونستی بگی نگاهش کردم عطر تنشو بو کردم, دیگه نمیترسیدم دنیا بترکه و اینها... یا مثلا باهم رفتیم کباب خوردیم , دیگه نمیترسم زلزله 7 ریشتری تهرانو نابود بکنه که بکنه... یا مثلا باهم تو دامنه کوه های آلپ هایکینگ کردیم, دیگه مهم نیس اگه وقتی برگشتیم ایران تو هواپیما سقوط کنیم.. +اون قسمت های ستاره دار رو الفاظ +13 به کار برده بودم که وقتی رفتم اسم شاعرشو سرچ کردم دیدم بدبخت 77 سالشه فلذا از خیرش گذشتم... میبخشمت ای شاعر :| + شعر اصلی: بوسیدمش, دیگر هراس نداشتم جهان پایان یابد, من از جهان سهمم را گرفته بودم...

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: دوشنبه 25 دی 1396 ساعت: 18:31

هان؟ هان؟ هان؟ (ادامه عنوان بود :دی) دیروز جایی کار داشتم.. ینی کارم داشتن.. بعد وقتی نشسته بودیم صحبت میکردیم یکی از اون اقایون تا آخر هر 10 دیقه یکبار میگفت چرا یه ماشین نمیگیرین خب.. هی خویشتن داری میکردم, هی سکوت میکردم, هی لبخند ملیح میزدم, هی... دیگه آخراش میخواستم جیغ بزنم بگم پول ندااااارم... له له له له له له :)) نمیدونم چرا هرکی منو میبینه فکر میکنه پولدارم :| .. بهم نمیاد ماشین نداشته باشم.. حالا فردا پس فردا یه 206 ام بگیریم لابد میخوان بگن چرا یه پرادو نمیگیری؟؟ :| یا مثلا اون سری سر کلاس بودم یکی از دانشجوهام داشت شماره مو میگرفت خودش بای دیفالت 0912 داشت میزد و منتظر بقیه ارقام از سمت من بود تا بهش بگم.. انگار حق مسلم من 912 باشه. منم نا امیدش کردم :دی .. خب شاید یکی خطش اعتباری باشه.. عجباا :| ... البته یه خط دائمی دارم ولی کد شهرمون هست و گذاشتمش خونه, تو تهران لازمم نمیشد. دور و بر منو یکسری مرفه بی درد جامعه احاطه کردن نمیدونم به کدام سو پناه ببرم :دی .. همه مثل شما لکسوس و تویوتا سوار نمیشن که... یا 912 مخصوصا کد 1 رُند ندارن که... من فقط خوب میپوشم خوب میگردم :دی ...دیگه از بقیه فضولات دنیوی دل کندم :دی.. ( الکی مثلا) بی ربط نوشت :دی دوست دوستم اومده بود یه شب پیشمون بود.. بعد هی از من تعریف میکرد وااای چه موهایی داری واای چقد خوشگلی و این حرفا.. بعد آخرش

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: دوشنبه 25 دی 1396 ساعت: 18:31

صفحه بندی